X
تبلیغات
رایتل
این وبلاگ مجموعه ای است از نوشته های زهرا فراهانی در موضوعات مختلف
جمعه 26 مرداد‌ماه سال 1386
میلاد ابا الفضل گرامی باد

آنگاه که برای اولین بار میان دو حرم قرار گرفتم ، هیبت و شکوه وصف ناشدنیت را با تمام وجود حس کردم . تو همچنان نگاهبان حریم برادر بزرگوارت حسینی . تو همچنان با گذشت قرنها پاسدار سرفراز استان شریف مولایت حسینی . آنگاه که برای اولین بار در بین الحرمین قدم گذاشتم دیگر هیچ آرزویی نداشتم . انگار به همه خواسته هام رسیده بودم .چه لذتی داشت به یکسو می نگریستی حرم زیبای حسین را نظاره می کردی

 و در سوی دیگر عباس با همان هیبت و با همان هیمنه در آستان برادر پاسداری می داد . و وارد شدن در حرم تو ای حامی همیشگی برادر برای من بسیار سخت و دشوار بود .  پاهایم می لرزید و از روسیاهی سرم را بزیر افکنده بودم و آرام آرام قدم بر میداشتم و چه زیبا بود آن لحظه که خنکی آبهای روان را در زیر دستانم حس کردم. آن زمان بود که با همه ذرات وجودم

 به این حقیقت رسیدم که آب هم فدایی توست . همان آبی که به دلیل تشنگی برادر ت و فرزندانش از آن ننوشیدی و آب را برای همیشه شرمنده غیرت و جوانمردی خود کردی …..

 و عاشقانت چه مشتاقانه ضریحت را در بر می گرفتند و جواز حضور در حرم ابا عبد الله را ملتمسانه از تو طلب می کردند .

 

عباس ای تکسوار کارزار کربلا

 هنوز مادر گیتی جوانی به جوانمردی و غیرت تو نیافریده است . هنوز جوانی اینگونه عاشق ولایت پا به عرصه گیتی نگذاشته است وهنوز تو ای ابا الفضل سردار یگانه میدان جوانمردی و غیرتی .

سقای جوانمرد کربلا و پاسدار همیشگی حریم حسین میلاد شریفت مبارک باد…..

 

جمعه 26 مرداد‌ماه سال 1386
آوای زیبای دعای فرج در حرم مطهر ابا عبدالله

آوای زیبای دعای فرج در حرم مطهر ابا عبدالله

پاییز سال 1385 و آخرین شبی بود که در کربلای معلی اقامت داشتیم . تصمیم گرفته بودم آن شب هر طور که شده  در قسمت بالای سر امام حسین  کنار همان سنگ قرمز ی که می گویند سر مطهر امام در زیر آن به خاک سپرده شده است زیارت ناحیه مقدسه و نماز امام زمان بخوانم . آنها که کربلا رفته اند می دانند که  کنار آن سنگ قرمز همچون کنار سنگ حجر الاسود در خانه خداست و همه زائران منتظرند تا  بر آن مکان مقدس بوسه زنند .حرم امام حسین بدلیل شرایط خاص حاکم بر عراق شبها راس  نیمه شب بسته می شود و زائران امکان حضور و عبا د ت در حرم مطهر را تا اذان صبح ندارند . ساعت 9 شب بود که وارد حرم مطهر حضرت ابا عبدالله شدیم . برعکس شبهای گذشته حرم مطهر کمی شلوغتر بود انگار همه کاروانها شب آخر اقامتشان بود و نمی خواستند شب آخر همجواری با حسین را براحتی از دست بدهند .   به قسمت بالای سر امام رفتم . تعداد زیادی از خانمها منتظر اقامه نماز در آن مکان بودند . در دلم از امام حسین خواستم که به من هم اجازه قرائت زیارت ناحیه مقدسه و نماز صاحب الزمان در آن مکان شریف را به من عنایت فرماید . واقعا صحنه های زیبایی بود هر زائری  مترصد فرصت بود تا هر طور شده از آن مکان مقدس کسب فیض کند و حاجات خود را در آن مکان شریف با ابا عبدالله در میان بگذارد . من همچنان منتظر بودم تا نوبت نماز و زیارت بالای سر امام نصیب من هم بشود . هر از چند گاهی نیم نگاهی هم به ساعت حرم می انداختم و از خدا می خواستم تا لحظه ها به کندی بگذرد و من این توفیب بزرگ را از دست ندهم . چیزی نمانده بود تا نوبت به من برسد که ناگاه صدای دسته ای از جوانانی که تازه وارد حرم شده بودند توجهم را به خود جلب کرد . آنها یکصدا و با آهنگی موزون همچون حاجیان بیت الله الحرام ، دعای فرج می خواندند و به ضریح مطهرنزدیک می شدند .هرگز صوت زیبای آنان را فراموش نمی کنم :

" اللهم عجل لولیک الفرج ، اللهم عجل لولیک الفرج ، اللهم عجل ...."

همه سلولهای بدن من نیز با آنها هماهنگ شده بود و آوای " اللهم عجل لولیک الفرج " سر می داد. همزمان با آوای دلنشین آنان نوبت م هم فرارسید و  در کنار سنگ قرمز و بالای سر مطهر امام حسین ، قرائت زیارت ناحیه مقدسه را شروع کردم . جایتان خالی ، نمی دانید چه شور وشعفی سراسر

وجودم را فرا گرفته بود . همزمانی زیارت ناحیه مقدسه و آوای زیبای اللهم عجل لولیک الفرج آنهم در زیر گنبد مطهر امام حسین که محل استجابت دعاست  هرگز قابل وصف و بیان نیست . بلافاصله پس از زیارت ناحیه نماز حضرت صاحب الزمان را قرائت کردم و آوای دعای فرج نیز همچنان در حرم مطهر ادامه داشت . آنچه که برای من جالب بود اینکه قرائت زیارت ناحیه مقدسه و نماز حضرت صاحب الزمان به همراه اعمال مخصوص ویژه حرم امام حسین  حدود دو ساعت طول  کشید و به محض آنکه من  دعا و نماز را تمام کردم و زیر گنبد امام حسین برای فرج امام زمان دعا کردم صدای خادمان حرم مطهر بلند شد که زائران را  به خروج از حرم فرا می خواندند . جالب آنکه آوای دسته جمعی آن جوانان نیز تا پایان دعا و نماز با من همراه بود و شوق و شادی مرا دوچندان کرده بود . آن شب بسیار خداوند را شکر  و از امام حسین علیه السلام سپاسگزاری کردم که این توفیق بزرگ را نصیب من کرده بوند . آن شب یکی از زیباترین شبهای زندگیم بود . ........

 

 

 

پنج‌شنبه 25 مرداد‌ماه سال 1386
فطرس فرشته ای که به برکت وجود امام حسین نجات یافت

فطرس فرشته ای که به برکت وجود امام حسین نجات یافت

از اینکه در زیر گنبد مطهر ابا عبد الله نماز زیارت می خواندم احساس شادی زاید الوصفی داشتم. تصمیم گرفته بودم حال که افتخار زیارت اباعبد الله نصیبم شده است تا می توانم برای اموات و ملتمسین دعا نماز بخوانم و آنها را نیز در این فیض بزرگ شریک کنم .   ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود ، حرم حضرت تقریبا خلوت بود و خیلی از زائران برای استراحت بعد از ظهر به مکانهای اقامت خود رفته بودند.

در رکعت دوم نماز بودم که ناگاه صدای گوشنوازی به گوشم رسید ، به نظرم آمد که جمعیتی حدود چهار صد یا پانصد نفر بانوی  جوان به حرم آمده اند و با صدای موزون و سوزناکی گریه می کنند.گوشنوازی این صدا از این جهت بود که صدای گریه و شیون این بانوان همچون یک قطعه موسیقی ، موزون و هماهنگ بود و سوزناکی آن از این جهت که صدای این بانوان به گونه ا ی غمناک بود که گویا همین لحظه عزیزی را از دست داده بودند ، اگر چه مشغول نماز بودم اما این صدای عجیب توجهم را بشدت به خود مشغول کرد ،با خود می گفتم این کاروان چه کاروانی است که اینگونه موزون و سوزناک برای حضرت ابا عبد الله اشک می ریزد ، لحظه شماری می کردم تا پس از اتمام نماز  این کاروانیان و گریه های سوزناکشان را ببینم و با انها همنوا شوم ، وقتی نمازم به پایان رسید به سرعت به اطراف نگاه کردم ، هر چه گشتم جز همان چند نفری که در اطراف ضریح بودند کس دیگری را ندیدم ولی باز آن صدا به گوشم می رسید ،نمی دانستم چه پاسخی به این پرسش درونیم بدهم ؟این صدا از کجا بود ؟ این بانوان چگونه با این صدای روحنواز و به صورتی زیبا و هماهنگ گریه می کردند؟ چرا من این صدا را می شنیدم اما صاحبان صدا را نمی دیدم ،هر چه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید . در افکار خود غرق بودم که ناگاه نکته ای به ذهنم جرقه زد ، شنیده بودم که فرشتگان عالم ملکوت پس از به شهادت رسیدن امام حسین و یاران وفادارش در اطراف مضجع شریف آن  حضرت به عزاداری پرداخته اند  وهمچنان  تا قیامت برای ابا عبدالله به عزاداری مشغول خواهند بود. از حرم امام حسین خارج شدم و لی آن صدا  همچنان در گوشم طنین انداز بود.

پس از بازگشت از سفر عتبات عالیات ، تا مدتها ،حتی زمانی که به خواب می رفتم  آن صدای زیبا را می شنیدم و خاطرات زیبای سفر به کربلای معلی در ذهن و جانم زنده می شد ، تا اینکه یک روز بر حسب اتفاق ، کتابی در باره واقعه کربلا بدستم رسید که در آن در باره یکی از فرشتگان مقرب خداوند مطالبی نوشته شده بود ،

خلا صه آن داستان این بود که.........

زمانی که جبرئیل  امین برای ابلاغ پیامی به محضر مبارک 

 رسول اکرم(ص) به زمین فرود می آمد در بین راه فرشته‌ای

را می بیند که بر روی زمین ناله و فریاد می‌کند.

جبرئیل به آن فرشته که نامش فطرس بود نزدیک شده و از

او می پرسد: ای فطرس، برای چه این گونه ناله و فریاد می

کنی؟ فطرس می گوید: ای جبرئیل امین، خداوند مرا به

کاری امر کرد؛  اما من سرپیچی نمودم و بال و پرم اینگونه

که میبینی سوخت .

فطرس از جبرئیل می پرسد: شما کجا می‌روید؟

جبرئیل می گوید: به خدمت رسول خدا(ص) می‌روم. فطرس

 ناله‌ای زده و می گوید: اگر امکان دارد مرا هم با خود به 

 خدمت حضرت رسول(ص) ببرید. تا شاید آن حضرت در حق

 من دعا کند و بال و پرم به حالت اول بازگردد. جبرئیل هم

پذیرفته و  فطرس فرشته را با خود به خدمت آن حضرت می برد.

جبرئیل و فطرس فرشته زمانی به محضر پیامبر می رسند

که امام حسین (ع)  نیزدر کنار پیامبر(ص)مشغول بازی بود.

 پیامبر از ماجرای فطرس با خبر می شود  و به او می

فرماید: ای فطرس، جلو بیا و بال و پر  خود را به  بدن

حسین(ع) بمال.

 فطرس بدن خود را به بدن امام حسین(ع)می  مالد و در

همان موقع بال و پر فطرس باز شده و پرواز می کند و به

 

مقام و مکان خود در آسمان باز می گردد.

زمانی می گذرد و واقعه جانسوز کربلا رخ می دهد . زمانی

که فطرس از واقعه کربلا مطلع می شود به خداوند عرض

می کند: خدایا ، ای کاش زودتر

 از این واقعه خبر دار می‌شدم و با فرشتگان دیگر به یاری

حسین و یارانش  می  شتافتم  .از سوی خداوند  خطاب

می رسد که: ای فطرس به همراه  هفتاد هزار فرشته ای

که در معیت تواند به زمین  بروید و در جوار مرقد حسین 

 معتکف  شوید و در سوگ مصیبت او اشک بریزید. فطرس

به همراه دیگر  فرشتگان دیگر به سرزمین کربلا فرود می

آید و به آن چه که خداوند به او امر فرموده بود  تا روز جزا در

سوگ حسین و یاران با وفایش عاشقانه اشک می ریزد.......

 

جمعه 19 مرداد‌ماه سال 1386
ام شهاب خادم بی قرار ابا عبدالله

  ام شهاب خادم بی قرار ابا عبدالله

 

....دومین روزی بود که در کربلا اقامت داشتیم . نمی توانم بگویم که چه حالی داشتم ، حالتی بین شوق و سرمستی ، هشیاری و مستی ، خواب و بیداری ، نمی دانم از کدامیک از خاطرات بیاد ماندنیم تعریف کنم ، اما یکی را که به نظر خودم از بقیه جالبتر است برایتان تعریف می کنم  .... ساعت 2 بعداز ظهر بود . از بین الحرمین گذشتم و وارد حرم ابا عبد الله شدم . قدم گذاشتن در این مکان مقدس بسیار دشوار است .وارد روضه متبرکه شدم .و ه راز و نیاز و زیارت مولایم حسین مشغول شدم . پس از مدتی تصمیم گرفتم در زیر قبه متبرکه چند رکعت نماز زیارت بخوانم ، گوشه ای  از آن مکان مقدس را انتخاب کردم و مشغول قرائت زیارت شدم  که ناگاه صدای  آرام و دلنشینی مرا مخاطب قرار داد وگفت :

عزیزم ، عزیزمی ، شما سر راه زوار نشسته اید .  . . . . . . .

برگشتم و به صاحب صدا نگریستم . یکی از خدام حرم حضرت ابا عبدالله بود که با چهره ای دلنشین و دوست داشتنی و صدایی آرام از من می خواست که محل نشستنم را تغییر دهم . برایم عجیب بود که این خادم امام حسین چه زیبا و سلیس به زبان فارسی سخن می گوید. صدای آرام و چهره دوست داشتنی این خانم سبب شد که به ادامه صحبت با او مشتاق شوم . به همین دلیل پس از جابجایی به سویش رفتم و از احوالات او و اینکه چه راحت و سلیس فارسی سخن  می گوید ،سوال کردم .

نامش ام شهاب و اصالتا عرب و ساکن کربلا بود . آنگونه که او برایم تعریف کرد مدت 20 سال یعنی از آغاز تجاوز صدام ملعون به ایران ، به همراه همسرش از عراق خارج شده و در تهران زندگی می کرده اند . جالب اینکه ام شهاب در تمام مدتی که در ایران بوده در محله تهرانسر سکونت داشته است و به همین دلیل بود که همانند ایرانیان ، آرام و راحت فارسی سخن می گوید .

. . . .. . . . .خلاصه با او از هر دری سخن گفتم تا صحبت به اینجا رسید که از او سوال کردم : چه شد به خدامی حرم مطهر حضرت ابا عبدالله نائل شدی ؟

ام شهاب اینگونه برایم تعریف کرد :

پس از پایان جنگ ، به اتفاق همسرم به کربلا برگشتیم . پس از بازگشت به کربلا ،  هر روزبه زیارت حرم حضرت ابا عبدالله می رفتم واز حضرتش در خواست می کردم مرا به خادمی حرم شریفش بپذیرد .

ام شهاب گفت : با اینکه خدا مصلحت ندانسته که تا این لحظه به من و همسرم فرزندی عنایت کند اما من از امام حسین چیزی جز توفیق خادمی حرمش را در خواست نمی کردم .

ام شهاب ادامه داد : سه ماه پیاپی از امام حسین درخواست می کردم که مرا به خادمی خود بپذیرد ، تا اینکه از طریق یکی از دوستان به من خبر دادند که برای نظافت  بخش قبه متبرکه حرم امام حسین علیه السلام به خادمی نیاز دارند . از شوق می خواستم پرواز کنم .آن واسطه گفته بود اگر این خانم مدت سه ماه از پس نظافت این بخش به خوبی برآید به عنوان خادم رسمی حرم امام حسین پذیرفته خواهد شد .

خلاصه ام شهاب از آزمون سه ماهه خادمی حضرت ابا عبدالله بخوبی برآمد و به عنوان خادم رسمی حرم امام حسین علیه السلام پذیرفته شد

البته دوستان من ماجرا به همین جا ختم نشد .

ام شهاب که افتخار خادمی حرم ابا عبدالله را با دعاهای بسیارو رازو نیازهای شبانه  بدست آورده  بود ، هرگز حاضر نبود که این شرافت را با امتیازهای  دنیایی عوض کند و به همین دلیل هیچ حقوق و مستمری خاصی   از آستان مطهر حرم امام حسین در یافت نکرد ، زیرا این افتخار با هیچ ارزش دیگری قابل مقایسه نیست . البته باز هم ماجرا به همین جا ختم نمی شد . فردای آنروز که بار دیگر توفیق زیارت نصیبم شد ،در گوشه ای از حرم نشسته بودم که خانمی بدون هیچ مقدمه ای باب گفتگو را با من باز کرد . او به من گفت من یکی از سادات اهل بیت پیامبر صلوات الله علیه هستم و سپس  در حالی که ام شهاب را به من نشان می داد از من پرسید : این خانم را می شناسی ؟ و زمانی که با پاسخ مثبت من روبرو شد  ادامه داد :  ام شهاب خادم رسمی حرم اباعبدالله است اما هیچ حقوققی از متولیان حرم دریافت نمی کند و این کار را تنها به عشق مولایش حسین انجام می دهد و با اینکه فرزندی هم ندارد اما هرگز به خود اجازه نداده که از امام حسین چیزی در خواست کند و با زائران ابا عبدالله نیز با نهایت احترام سخن می گوید .

این خانم سیده ادامه داد :

من در خواب دیده ام که امام حسین به من فرمود :

حبیب بن مظاهر نام ام شهاب را در دفتر مخصوص دوستان خود ثبت کرده است .

آری اینست اجر کسانی که برای خدا کار می کنند و اجر اعمال خود را تنها از خدا و اهل بیت پیامبر می خواهند .

خوشا به حالت ام شهاب ، خوشا به حالت که امام حسین دوستت دارد و تو را در فهرست یارانش قرار داده است . کاش ما هم همانند تو باشیم . کاش ابا عبدالله به ما هم نظر عنایت بفرماید و کاش ما هم مانند تو بتوانیم تنها برای خدا و اهل بیت پاک پیامبر قدم برداریم . 

 ان شاء الله

جمعه 19 مرداد‌ماه سال 1386
آواهای عاشقانه در حرم ابا عبدالله الحسین

آواهای عاشقانه در حرم ابا عبدالله الحسین

 

از اینکه در زیر گنبد مطهر ابا عبد الله نماز زیارت می خواندم احساس شادی زاید الوصفی داشتم. تصمیم گرفته بودم حال که افتخار زیارت اباعبد الله نصیبم شده است تا می توانم برای اموات و ملتمسین دعا نماز بخوانم و آنها را نیز در این فیض بزرگ شریک کنم .   ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود ، حرم حضرت تقریبا خلوت بود و خیلی از زائران برای استراحت بعد از ظهر به مکانهای اقامت خود رفته بودند.

در رکعت دوم نماز بودم که ناگاه صدای گوشنوازی به گوشم رسید ، به نظرم آمد که جمعیتی حدود چهار صد یا پانصد نفر بانوی  جوان به حرم آمده اند و با صدای موزون و سوزناکی گریه می کنند.گوشنوازی این صدا از این جهت بود که صدای گریه و شیون این بانوان همچون یک قطعه موسیقی ، موزون و هماهنگ بود و سوزناکی آن از این جهت که صدای این بانوان به گونه ا ی غمناک بود که گویا همین لحظه عزیزی را از دست داده بودند ، اگر چه مشغول نماز بودم اما این صدای عجیب توجهم را بشدت به خود مشغول کرد ،با خود می گفتم این کاروان چه کاروانی است که اینگونه موزون و سوزناک برای حضرت ابا عبد الله اشک می ریزد ، لحظه شماری می کردم تا پس از اتمام نماز  این کاروانیان و گریه های سوزناکشان را ببینم و با انها همنوا شوم ، وقتی نمازم به پایان رسید به سرعت به اطراف نگاه کردم ، هر چه گشتم جز همان چند نفری که در اطراف ضریح بودند کس دیگری را ندیدم ولی باز آن صدا به گوشم می رسید ،نمی دانستم چه پاسخی به این پرسش درونیم بدهم ؟این صدا از کجا بود ؟ این بانوان چگونه با این صدای روحنواز و به صورتی زیبا و هماهنگ گریه می کردند؟ چرا من این صدا را می شنیدم اما صاحبان صدا را نمی دیدم ،هر چه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید . در افکار خود غرق بودم که ناگاه نکته ای به ذهنم جرقه زد ، شنیده بودم که فرشتگان عالم ملکوت پس از به شهادت رسیدن امام حسین و یاران وفادارش در اطراف مضجع شریف آن  حضرت به عزاداری پرداخته اند  وهمچنان  تا قیامت برای ابا عبدالله به عزاداری مشغول خواهند بود. از حرم امام حسین خارج شدم و لی آن صدا  همچنان در گوشم طنین انداز بود.

پس از بازگشت از سفر عتبات عالیات ، تا مدتها ،حتی زمانی که به خواب می رفتم  آن صدای زیبا را می شنیدم و خاطرات زیبای سفر به کربلای معلی در ذهن و جانم زنده می شد ، تا اینکه یک روز بر حسب اتفاق ، کتابی در باره واقعه کربلا بدستم رسید که در آن در باره یکی از فرشتگان مقرب خداوند مطالبی نوشته شده بود ،

خلا صه آن داستان این بود که.........

زمانی که جبرئیل  امین برای ابلاغ پیامی به محضر مبارک  رسول اکرم(ص) به زمین فرود می آمد در بین راه فرشته‌ای را می بیند که بر روی زمین ناله و فریاد می‌کند.

جبرئیل به آن فرشته که نامش فطرس بود نزدیک شده و از او می پرسد: ای فطرس، برای چه این گونه ناله و فریاد می کنی؟ فطرس می گوید: ای جبرئیل امین، خداوند مرا به کاری امر کرد؛  اما من سرپیچی نمودم و بال و پرم اینگونه که میبینی سوخت .

فطرس از جبرئیل می پرسد: شما کجا می‌روید؟

جبرئیل می گوید: به خدمت رسول خدا(ص) می‌روم. فطرس ناله‌ای زده و می گوید: اگر امکان دارد مرا هم با خود به  خدمت حضرت رسول(ص) ببرید. تا شاید آن حضرت در حق من دعا کند و بال و پرم به حالت اول بازگردد. جبرئیل هم پذیرفته و  فطرس فرشته را با خود به خدمت آن حضرت می برد.

جبرئیل و فطرس فرشته زمانی به محضر پیامبر می رسند که امام حسین (ع)  نیزدر کنار پیامبر(ص)مشغول بازی بود. پیامبر از ماجرای فطرس با خبر می شود  و به او می فرماید: ای فطرس، جلو بیا و بال و پر  خود را به  بدن حسین(ع) بمال.

 فطرس بدن خود را به بدن امام حسین(ع)می  مالد و در همان موقع بال و پر فطرس باز شده و پرواز می کند و به مقام و مکان خود در آسمان باز می گردد.

زمانی می گذرد و واقعه جانسوز کربلا رخ می دهد . زمانی که فطرس از واقعه کربلا مطلع می شود به خداوند عرض می کند: خدایا ، ای کاش زودتر

 از این واقعه خبر دار می‌شدم و با فرشتگان دیگر به یاری حسین و یارانش  می  شتافتم  .از سوی خداوند  خطاب می رسد که: ای فطرس به همراه  هفتاد هزار فرشته ای که در معیت تواند به زمین  بروید و در جوار مرقد حسین  معتکف  شوید و در سوگ مصیبت او اشک بریزید. فطرس به همراه دیگر  فرشتگان دیگر به سرزمین کربلا فرود می آید و به آن چه که خداوند به او امر فرموده بود  تا روز جزا در سوگ حسین و یاران با وفایش عاشقانه اشک می ریزد.......

 

جمعه 19 مرداد‌ماه سال 1386
شب جمعه بیاد ماندنی در نجف اشرف

شب جمعه بیاد ماندنی در نجف اشرف

 

نمی دانم از کدام خاطره  سفرم به عتبات عالیات سخن بگویم . حضور در کربلا و نجف  سراسر خاطره است . اصلا از زمانی که قصد می کنی به زیارت آن بزرگواران نائل شوی ،همه افکار ، رفتار و  مشاهدا تت ، به آرشیو زیباترین خاطراتت می پیوندد .

 آذر ماه سال 1385 خداوند به من و دوستانم  اجازه داد که به پابوسی  حرم متبرک امام علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام نائل شوم . در اولین شب جمعه حضورمان در نجف اشرف به اتفاق دوست عزیزم خانم  سهیلا اسدی  مراسم اعمال شب جمعه را در حرم  مطهر امام علی علیه السلام بجا آوردیم . جای همه شما واقعا خالی خالی بود ، از آنجا که  دربهای حرم در شبهای غیر از شب جمعه ، راس ساعت 12 شب به روی زائران امام علی بسته می شود ، در آن شب جمعه ، بسیاری از زائران به تصور آنکه آن شب نیز درهای حرم راس ساعت 12 بسته خواهد شد به حرم نیامدند و زمانی که من و دوستانم وارد صحن مطهر شدیم با صحنه جالبی روبرو شدیم ، تنها 40 یا 50 نفر در حرم مطهر امام علی حضور داشتند . از خوشحالی بال در آوردیم و به همراه سایر دوستان مشغول دعا و زیارت شدیم ،حدود ساعت یک نیمه شب بود که متوجه شدیم خادمان حرم مطهر  در حال نظافت صحن مطهر هستند . به خانم اسدی گفتم : تا نظافت تمام نشده برویم و از انها بخواهیم که به ما هم اجازه نظافت بدهند . با اجازه یکی از خادمان ،  جارو را به  دست گرفتم. هرگز آن لحظه را فراموش نمی کنم ، انگار همه دنیا را به من داده بودند ، شب جمعه ماه ذی القعده ، حرم امام علی و در دست گرفتن جاروی ویژه حرم ، از خوشحالی دست از پا نمی شناختم ، همه دوستان ، فامیل ، اساتید و شاگردانم را به یاد آوردم و برای همه دعا می کردم ، با هر حرکت جارو ، احساس می کردم ، لطفی بزرگ از جانب خداوند نصیبم شده است . در حین جارو زدن با امام عزیزم نیز درد دل می کردم و از اینکه چنین افتخاری را نصیبم کرده اند تشکر می کردم .  هنوز دقایقی از این فیض بزرگ نگذشته بود که دیدم خانمی سراسیمه به سویم آمد و گفت : میایی به اتفاق هم به ایوان طلا برویم ؟ گفتم از خدا می خواهم ولی مگر اجازه می دهند که خانمها هم در آن مکان قرار بگیرند ؟ گفت : من از یکی از خادمین خواستم اجازه بدهد که در ایوان طلای امام علی نماز بخوانم که آن خادم گفت چون فضای بیرونی صحن مطهر خلوت است برو و از یکی از خانمها  بخواه که با تو همراه باشد . من به محض اینکه این مطلب را شنیدم سر از پا نشناخته به همراه خانم اسدی به سمت ایوان طلا حرکت کردم . نمی دانید چه صفایی داشت . انگار همه دنیا مال من بود ، در آن لحظه هیچ چیزی از خدا نمی خواستم . تمام فکر و ذکرم این بود که مبادا در پایان نماز فردی از قلم بیافتد و نتوانم برای او دعا کنم . پس از پایان نماز  آرامشی عجیب بر من مستولی شده بود . آرام به اطرافم نگاه کردم و وقتی دیدم خادم حرم متوجه ما نیست به سرعت بلند شدم و  چند رکعت دیگر نماز زیارت به نیابت از اموات قرائت کردم .

با سروری وصف نا پذیر به صحن مطهر برگشتیم و مشغول قرائت زیارت شدیم.

هر چه به  نیمه شب نزدیک می شدیم حرم خلوت تر می شد ، من و دوستانم که غرق در قرائت زیارت جامعه ائمه المؤمنین بودیم از اینکه می توانستیم در هر بخش از دعا اعمال مخصوص آن قسمت را انجام داده و برای مثال ضریح مطهر را بوسیده و یا به قسمت بالای سر حضرت برویم حسابی صفا می کردیم و برای این فیض بزرگ مرتب از خداوند تشکر می کردیم ، مساله ای که برای خودم بسیار لذتبخش بود اینکه برای دقایقی حرم در سکوت کامل بود و تنها صدای خواندن من بود که در حرم طنین انداز شده بود ، در آن لحظات هم بسیار خوشحال بودم و هم از حضرت علی بسیار شرمنده بودم که جسارت کرده و با صدای تقریبا بلند در حرمش زیارتنامه می خواندم، در پایان دعا من و همه دوستانم خود را به ضریح چسباندیم و برای همه دعا کردیم، از اینکه خیلی راحت با امام حرف می زدیم و بدون کوچکترین اضطراب و سرو صدا با حضرت درد دل می کردیم لذت می بردیم  ، آن چیزی که لطف و کرامت حضرت را در آن شب عزیز بر ما آشکار تر کرد این بود که به محض آنکه صلوات آخر دعا را قرائت کردیم ناگهان جمعیت زیادی از زائران در حدود 200 نفر یا بیشتر وارد حرم شدند و دیگر امکان ارتباط نزدیک و در کنار ضریح برای ما میسر نبود و آنجا بود که باز هم از کرم و لطف خاندان گرام پیامبر صلوات الله علیه شگفت زده شدم .خدا ما را از زائران واقعی ائمه اطهار علیهم السلام قرار دهد ان شاء الله