X
تبلیغات
رایتل
این وبلاگ مجموعه ای است از نوشته های زهرا فراهانی در موضوعات مختلف
سه‌شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1386
الهی

آقای حسن زاده آملی در کتاب الهی نامه چقدر زیبا در مورد رمضان المبارک با پروردگارش درد و دل می کند . بخوانید :

الهی

شکرت که در این شهر الله 1414 ه.ق پیش از لیله الجوائز به

 جایزه رسیده ام.

الهی

 امشب که شب قدر است همه قر آن به سر می کنند ،حسن را توفیق ده که قرآن به دل کند. 

الهی

همه در شهر الله عبادت می کنند و حسن تجارت سر به سر خسارت.

الهی

تا کنون می گفتم دارا تر از من کیست که تو دارای منی ، از آن گفتار پوزش  خواهم که اینک 13 شهر رمضان 1391 ه.ق . است گویم" دارا تر از من کیست که تو دارایی منی" .

الهی

وای  برآن که در شب قدر فرشته بر او فرود نیامده با دیو  همدم و همنشین گردد! 

الهی

ماه مبارک 1390 هجری قمری را حرام کردم ، که نه قدر روزه را دانستم و نه سحر داشتم و نه سهر. در لیله الجوائز جز شرمساری چه می برم . خوشا به حال صائم که " له فرحتان ، حین یفطر و حین یلقی ربه " و بدا به حالم که "لی حزنتان ".

بار الها آهم جهنم سوز است. 

الهی

در این شب دوشنبه شهر الله المبارک 1390 هجری قمری ، با کسب اجازه از حضور انور شما ، نام کشور پهناور هستی را " عشق آباد" گذاشتم . 

الهی

تو خود گواهی که در عصر سلخ شهر الله المبارک 1390 ه.ق . چنان حسرتی بر این بنده مستولی شد که گوشه های چشمم با ناودان بهاری برابری می کرد و آههای آتشینم جهنم سوز بود ، که بیداران در این ماه رستگار شدند و این خفته زیانکار . این حسرت یک ماه بود ، با حسرت یک عمر چه باید کرد. امشب .... از دل و جان توبه کرده ام و صمیمانه به سوی تو رخت بربسته ام ، "یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله "مسافر تائبت را بپذیر   و توفیقش ده که بر عهدش استوار باشد و همواره محو دیدار باشد....

 

چهارشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1386
خوش آمد باز شهر الله خوش آمد

آیت الله حسن زاده آملی در دیوان اشعارشون شعر زیبایی در وصف ورود به ماه رمضان سرودند که به مناسبت این روزها خوندنش شیرینتره

خوش آمد باز شهر الله خوش آمد                    برای مردم آگه خوش آمد

ندای عرشی صوموا تصحوا                        زمیر کاروان ره خوش آمد

خوش آمد همدم شب زنده دا ران                 چو یار مهربان از ره خوش آمد

بود در این صدف در یتیمی                      فروزانتر ز مهر و مه خوش آمد

فرود آمد به شهر الله قرآن                          ز هفتم آسمان به به خوش آمد

مهی گسترده در وی خوان یزدان                 ندارد منع این درگه خوش آمد

در این مه میهمانان خداییم                         خدایا این مبارک مه خوش آمد

برای خلوت دلداده عشق                         سر شب تا سحر صد ره خوش آمد

حسن از ذوق ادراکش سراید                     خوش آمد باز شهر الله خوش آمد

 

سه‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1386
خدایا شکرت

   خدایا شکرت   

چند ماه قبل در کلاس نرم افزار فلش شرکت میکردم . استاد خوبی داشتیم که برای خودش عقاید خاصی داشت . چند وقت قبل به هند رفت و از طریق ایمیل از اوضاع و احوالش با خبر بودیم . چند روز بعد از نیمه شعبان  یادداشتی در وبلاگش قرار داد که برای من خیلی جالب بود . نمونه ای از کمک اهل بیت به شیعه های تنها و نیاز مند کمک ...

اصل مطالب وبلاگ استادم رو در این قسمت قرار میدم :

سلام دوستان خسته نباشید

قبل از اینکه بخوام برم سر اصل مطلب یک مقدمه لازم است تا با فضا بیشتر آشنا بشوید  
۱.من در زندگیم هرگز آدم مذهبی نبوده ام (فقط به خدا اعتقاد دارم و هیچ وقت پرستش خدا را در قالب دین نپذیرفتم )
اما همیشه به اعتقادات دیگران احترام می گذارم  ولی تا اونجایی که می تونم از آدم های مذهبی دوری میکنم به قولی معتقدم عیسی به دین خودش موسی به دین خودش
۲.برای اینکه جواب کنجکاوی های خودم رو بدم تا به حال دوبار مارکسیست رو دوره کردم و در مورد اکثر مکاتب متریالیستی اطلاعات خوبی دارم
۳.یک بار وقتی که من سه ساله بودم در اثر یک تصادف قرار بود که چشم راست من تخلیه بشه و من دنیا رو با یک چشم ببینم که دقیقا چند ساعت قبل از رفتن من به اطاق عمل توسط آقا امام زمان شفا پیدا کردم به نحوی که به گفته مادرم در بیمارستان فارابی تمام لباسهای مرا مردم برای تبرک پاره کردند
۴.من شناگر فوق العاده خوبی هستم به نحوی که در ایران هم که هستم در هر ماه حداقل یک یا دوبار که به شمال می روم حتما باید شنا کنم فارق از اینکه دریا متلاطم است یا آروم روز است یا شب و باز برای گواه این موضوع من تا به حال در دریای خزر جان دونفر رو از مرگ حتمی در دریای طوفانی نجات داده ام

و اما اصل مطلب
من در گوا یک دوست خوب آلمانی دارم که این چند روزه را همش با هم بودیم اسمش کارل هستش بچه اشتوتگارت ۲۷ ساله و مهندسی مکانیک می خونه و برای گذروندن تعطیلات دو هفته ای به گوا اومده دیروز ظهر بعد از اینکه در آنجونا بیچ (ساحل آنجونا ) ناهار مون رو خوردیم گفتیم که یک تنی هم به آب بزنیم و چون من ساحل باگا رو بیشتر دوست دارم با هم به باگا بیچ اومدیم  اقیانوس حیلی آروم بود و ما وارد آب شدیم اینجا تا فاصله ۵۰ متری از ساحل عمق آب به نحوی است که عملا نیازی به شنا نیست من و کارل مطابق روزهای ثبل تا حدود ۲۰۰ متری جلو رفتیم چند دقیقه ای مطابق روزهای قبل از اینکه سوار موجها می شدیم کیف می کردیم (ضمنا ما تنها کسانی هستیم که تو این چند وقته دیدم تا حدود ۲۰۰ یا ۳۰۰ متری به داخل آب می روند بقیه معمولا در همون ۵۰ .۶۰ متری ساحل می مونند ) و درست در همون لحظات خوش بود که قدرت الهی خواست که بار دیگه روی منو کم کنه من به ناگاه دیدم دریا متلاطم شد و بنا به تجربه ای که دارم در این نوع دریا شما باید سوار موج بشوید اما انگار همه چیز بر عکس بود در کمتر از سه ثانیه من حدود ۲۰۰ متری از کارل دور افتادم و الان حدود ۴۰۰ یا ۵۰۰ متری درون آب بودم و جالب تاینکه این شناگر ماهر هر چه شنا می کرد بدتر به عقب می رفت در همین لحظات بود که دیدم انگار تمام انرژی ام تخلیه شد بله من حتی یارای تکان دادن یک انگشت هم نداشتم چندین بار به زیر آب فرو رفتم (الان که دارم می نویسم بغض دارم) و هیچ تلاشی از من ساخته نبود باور کنید با خودم گفتم حمید جان اینجا ته خطه بعد از چندین بار پایین رفتن در آب دیگه مجال تنفس هم نداشتم یک بار که احسای می کردم شاید این آخرین بارهایی باشد که بتوانم تلاش کنم با خودم گفتم حالا که مردنت ۱۰۰ در صده توبه کن و گفتم خدایا منو ببخش (واقعا از ته دل بود ) و زود یاد این جمله افتادم که (وقتی در دیای طوفانی در حال غرق شدن هستید می گویید خدایا ایمان آوردیم و مارا نجات بده و در آنجا فقط من هستم که به داد شما می رسم و وقتی نجات پیدا کردید همه چیز را فراموش می کنید ) در همین افکار بودم که ناگاه گفتم یا امام زمان تو همیشه به دادم رسیده ای این بار هم رحم کن و درست در همین لحظه انگار اقیانوس تغییر کرد و من از زیر آب به روی آب اومدم و تونستم ساحل رو ببینم فکر کنم حدود ۷۰۰ یا ۸۰۰ متری با ساحل فاصله داشتم حالا روی آبم اما با خودم فکر می کنم من که یارای شنا کردن ندارم که شاید باور نکنید من این فاصله را بدون هیچ تلاشی (هیچ انرژی نداشتم که تلاش کنم ) و فقط به وسیله امواج و کاملا خارج از اراده خودم به ساحل رسیدم (از این ایا آسون تر هم می شد ) وباور کنید وقتی من به ساحل رسیدم حتی نایی برای سرپا ایستادن نداشتم فقط روی یکی از تختهای کنار ساحل افتادم و حدود نیم ساعت با حالت شدید نفس نفس می زدم و بعد به خواب رفتم بعد از حدود یک ساعت که بیدار شدم دیدم که کارل در حالی که سرش رو به آسمان است می گوید (Thanks God Thanks) و من هنوز شوکه ام و فقط می گویم خدایا شکرت که فرصت دوباره زندگی را به من دادی و امام زمان نوکرتم که با وجود گناهان زیاد من بزرگی کردی و فرصت دیگری دادی
از ته دل می گویم

خدایا شکرت

 

یکشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1386
در اوج معرفت

من  نمی دونم روح یک خانوم چقدر می تونه بزرگ و متعالی باشه که ....فرزند دیگری  رو به فرزند دلبند و دوست داشتنی خودش ترجیح بده ؟ مگه میشه یه خانوم ، اول از همه  حال پسر خودش رو جویا نشه و اول سراغ جوون دیگری رو بگیره ؟ هر چی فکر می کنم میبینم نهایت بزرگی ، نهایت ادب ، نهایت احترام ...چقدر معرفت که  یک بانو پسرش رو اونقدر مودب تربیت کنه که جز برای یکبار ، برادر بزرگتر از خود ش  رو با عنوان خودمونی  خطاب نکنه .

اونقدر این روح بزرگ و متعالیه که وقتی به گوشش میرسه که دیگران در موردش گفتند که به  پسران  و فرزندان خودش بیشتر  از فرزندان شوهرش  علاقمنده دست همه فرزندانشو میگیره و خطاب به شوهرش میگه همه فرزندان من فدای همه فرزندان تو ....

وای که چه روح بزرگی و چه عشق پاکی و چه معرفت عمیقی

هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر متحیر میشم که آنچنان پسری تربیت کنی  که تا لحظه آخر با برادر بزرگتر از خود  در کمال ادب و احترام صحبت کنه و به خودش اجازه نده که حتی زودتر از برادر سیراب بشه و....

 

روح بزرگی دارید شما بانوی بزرگوار . به دلیل همین معرفت و همین ادب و احترام و قدر شناسی است که خدا به شما و فرزند عزیز شما اونقدر آبرو و حرمت  داد که حاجت حاجتمندان به اذن فرزند عزیز شما  و حرمت خود شما به هدف اجابت برسه .....

 

 کسی که به فرزندان فاطمه اینگونه احترام کند خداوند نیز اینگونه او را بالا خواهد برد .

 

بانوی آبرومند ،  از شما به دلیل همه جوابهای زیبایی که به همه  آرزوهای  من دادید  سپاسگزارم ......

 

جمعه 16 شهریور‌ماه سال 1386
شیخ رجبعلی خیاط یک آخرالزمانی واقعی

یکی از کسانی که زندگی و سیره اش نمونه واقعی یک آخرالزمانی منتظر است مرحوم شیخ رجبعلی خیاط است . متن زیر را در مورد مفهوم انتظار دز زندگی مرحوم شیخ از وب سایت این مرد بزرگ  در این بخش قرار میدهم:

 انتظار
ارادت ویژه به حضرت ولی عصر- عج
یکی از ویژگی‌های بارز جناب شیخ، ارادت ویژه به حضرت ولی عصر- ارواحنا فداه- و انتظار فرج و ظهور آن بزرگوار بود. او می فرمود:

«
اغلب مردم اظهار می‌کنند که ما امام زمان(عج) را از خود بیشتر دوست داریم، و حال آن که این طور نیست، زیرا اگر او را بیشتر از خود دوست داشته باشیم، باید برای او کار کنیم نه برای خود. همه دعا کنید که خداوند موانع ظهور آن حضرت را برطرف کند و دل ما را با دل آن وجود مبارک یکی کند. »


سلام مرا به او برسانید
یکی از شاگردانش می‌گوید: او خود همیشه متوجه آن بزرگوار بود، ذکر صلوات را بدون « وعجل فرجهم » نمی‌گفت، جلسات ایشان بدون تجلیل از امام عصر- عجل الله تعالی فرجه- و دعا برای فرج برگزار نمی‌شد، در اواخر عمر که احساس می‌کرد قبل از فرج از دنیا می‌رود به دوستان میگفت:

«
اگر موفق به درک حضور حضرتش شدید، سلام مرا به او برسانید. »


خواسته مهم
یکی از دوستان شیخ نقل می‌کند: درسالهایی که خدمت ایشان بودم، احساس نکردم که خواسته مهمی جز فرج حضرت ولی عصر(عج) داشته باشد. به دوستان هم تذکر می‌داد که حتی الامکان چیزی جز فرج آقا از خداوند تقاضا نکنید، حالت انتظار تا حدی در جناب شیخ قوت داشت که اگر کسی از فرج ولی عصر- عجل الله تعالی فرجه- صحبت میکرد منقلب می‌شد و می‌گریست.


تلاش مورچه برای رسیدن به معشوق
نکته مهمی که جناب شیخ بر آن تأکید داشت: آمادگی و آراستگی شخص منتظر بود، هر چند عمرش برای درک زمان حضور آن بزرگوار کافی نباشد. و در این باره حکایتی از حضرت داود (ع) نقل می‌کرد:
«
آن حضرت در حال عبور از بیابانی موچه ای را دید که مرتب کارش این است که از تپه ای خاک بر می‌دارد و به جای دیگری می‌ریزد، از خداوند خواست که از راز این کار آگاه شود ...، مورچه به سخن آمد که: معشوقی دارم که شرط وصل خود را آوردن تمام خاکهای آن تپه در این محل قرار داده‌ است!
حضرت فرمود: با این جثه کوچک، تو تا کی می‌توانی خاکهای این تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل کنی، و آیا عمر تو کفایت خواهدکرد؟!
مورچه گفت: همه اینها را می‌دانم، ولی خوشم اگر در راه این کار بمیرم به عشق محبوبم مرده‌ام!
در اینجا حضرت داود (ع) منقلب شد و فهمید این جریان درسی است برای او. »

جناب شیخ همیشه اصرار داشت که: « با همه وجود در انتظار ولی عصر(عج) باش و حال انتظار را با مشیت حق همراه کن. »


پینه دوزی در شهرری
یکی از شاگردان شیخ می‌گوید: روزی در خدمتشان بودم و راجع به فرج مولا امام زمان (ع) و خصوصیات انتظار صحبت بود، فرمودند:

«
پینه دوزی بود در شهرری- ظاهراً- به نام امامعلی قفقازی، ترک زبان، عیال و اولادی نداشت، مسکن او هم - ظاهراً- در همان دکانش بود، حالات فوق‌العاده‌ای از او نقل نموده‌اند. خواسته‌ای جز فرج آقا در وجودش نبود. وصیت کرد بعد از مرگ او را در پای کوه بی بی شهربانو- حوالی شهرری- دفن کنند. هر وقت به قبر ایشان توجه کردم دیدم امام زمان (ع) آن جاست. »


برزخ جوانی منتظر
جناب شیخ به هنگام دفن جوانی می‌گوید:

دیدم که حضرت موسی بن جعفر(ع) آغوش خود را برای جوان گشود، پرسیدم: این جوان آخرین حرفش چه بود؟ گفتند: این شعر
«
منتظران را به لب آمد نفس       ای شه خوبان تو به فریاد رس »


انصاف با مردم و دیدار حضرت ولی عصر علیه السلام

مردی از دانشمندان در آرزوی زیارت حضرت بقیت الله بود و از عدم توفیق رنج می‌برد. مدت‌ها ریاضت کشید و در مقام طلب بود.
در نجف اشرف میان طلاب حوزه علمیه و فضلای آستان علویه معروف است که هر کس چهل شب چهارشنبه مرتباً و بدون وقفه و تعطیل، توفیق پیدا کند که به مسجد سهله رود و نماز مغرب و عشای خود را آنجا بگزارد، سعادت تشرف نزد امام زمان علیه السلام را خواهد یافت و این فیض نصیب وی خواهدشد. مدت‌ها در این باب کوشش کرد و اثری از مقصود ندید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد و به عمل ریاضت در مقام کسب و طلب برآمد، چله‌ها نشست و ریاضت‌ها کشید و اثری ندید. ولی به حکم آنکه شبها بیدار مانده و در سحرها ناله‌ها داشت، صفا و نورانیتی پیدا کرد و برخی از اوقات برقی نمایان میگشت و بارقه عنایت، بدرقه راه وی می‌شد. حالت خلسه و جذبه به او دست می‌‌داد حقایقی می‌دید و دقایقی می شنید

در یکی از این حالات او را گفتند: دیدن تو و شرفیابی خدمت امام زمان علیه السلام میسر نخواهد شد، مگر آن که به فلان شهر سفر کنی. هر چند این مسافرت مشکل بود، ولی در راه انجام مقصود، آسان نمود

پس از چندین روز بدان شهر رسید و در آن جا نیز به ریاضات مشغول گردید و چله گرفت، روز سی و هفتم یا سی و هشتم به او گفتند: الآن حضرت بقیت الله، امام زمان علیه السلام در بازار آهنگران، در دکان پیرمردی قفل ساز نشسته است، هم اکنون برخیز و شرفیاب باش

بلند شد و به طوری که در عالم خلسه خود دیده بود، راه را طی کرد و بر در دکان پیر مرد رسید و دید حضرت امام عصر علیه السلام آن جا نشسته‌اند و با پیر مرد گرم گرفته و سخنان محبت آمیز می‌گویند، چون سلام کردم، جواب فرمودو اشاره به سکوت کردند، اکنون سیری است، تماشا کن

در این حال دیدم پیرزنی را که ناتوان بود و قد خمیده داشت، عصا زنان، با دست لرزان، قفلی را نشان داد گفت: آیا ممکن است برای خدا این قفل را به مبلغ «سه شاهی» از من خریداری کنید، که من به سه شاهی پول احتیاج دارم
پیر مرد قفل ساز، قفل را نگاه کرد و دید قفل، بی عیب و سالم است، گفت: ای خواهر من! این قفل «دو عباسی» ارزش دارد زیرا پول کلید آن بیش از «ده دینار» نیست، شما اگر ده دینار به من بدهید من کلید این قفل را می‌سازم و ده شاهی قیمت آن خواهد بود. پیر زن گفت: نه مرا بدان نیازی نیست، بلکه من به پول آن نیازمندم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید من شما را دعا می‌کنم

پیرمرد با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمان، من هم دعوی مسلمانی دارم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را تضییع کنم، این قفل اکنون هم هشت شاهی ارزش دارد من اگر بخواهم منفعت ببرم به هفت شاهی خریداری می‌کنم، زیرا در دو عباسی معامله بی انصافی است بیش از یک شاهی منفعت بردن، اگر می‌خواهی بفروشی، من هفت شاهی می‌خرم و باز تکرار می کنم که قیمت واقعی آن دو عباسی است، من چون کاسب هستم و باید نفع ببرم یک شاهی ارزان خریده‌ام

شاید پیرزن باور نمی‌کرد که این مرد درست می‌گوید، ناراحت شده بود که من خودم می‌گویم، هیچ کس به این مبلغ راضی نشد، من التماس کردم که سه شاهی خریداری کنند، زیرا مقصود من با ده دینار انجام نمی‌گیرد و سه شاهی پول احتیاج من است، پیر مرد هفت شاهی پول به آن زن داد و قفل را خرید!

چون پیر زن بازگشت، امام علیه السلام مرا فرمود

 
آقای عزیز! دیدی و سیر را تماشا کرد، این طور باشید و این جوری بشوید تا ما به سراغ شما بیاییم، چله نشینی لازم نیست، به جفر متوسل شدن سودی ندارد، ریاضات و سفرها رفتن احتیاج نیست، عمل نشان دهید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم، از همه این شهر من این پیر مرد را انتخاب کرده‌ام، زیرا این پیر مرد دین دارد و خدا را می‌شناسد، این هم امتحانی که داد، از اول بازار این پیرزن عرض حاجت (کرد) و چون (او را) محتاج و نیازمند دیده‌اند، همه در مقام آن بودند که ارزان بخرند و هیچ کس، حتی سه شاهی نیز خریداری نکرد و این پیر مرد به هفت شاهی خرید هفته‌ای بر او نمی‌گذرد مگر آن که من به سراغ او می‌آیم و از او تفقد

پنج‌شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1386
چقدر وقت میذاریم ما آخرالزمانیها؟
 

داشتم با خودم فکر می کردم که ما آدمهای آخرالزمونی وقتی به دنبال هدفی هستیم خودمون رو به آب و آتیش میزنیم تا اون هدف رو به دست بیاریم . حالا می خواد هدف مادی باشه یا چیز دیگه فرقی نداره . اگه پول و ثروت بخواهیم میگردیم و راهشو پیدا می کنیم . اگه مقام و شهرت می خواهیم از هر راهی شده کسبش می کنیم . خلاصه چیزی که می خواهیم و دوستش داریم باید هر طور شده بدستش بیاریم . اگه پولی لازم داریم از زمین و آسمون وام و قرض و .... جور می کنیم.

اونی که بچه دار نمی شه اونقدر پیش این دکتر و اون دکتر میره تا به خواستش برسه . اونی که قبولی کنکورو می خواد اونقدر سختی می کشه تا بالا خره به دانشگاه و رشته مورد علاقه اش برسه . اونی که خونه می خواد با هر وسیله ای که شده یه سر پناه واسه زن و بچه اش فراهم می کنه .

حتی ممکنه  بعضی از ما آخر الزمونیها برای رسیدن به برخی خواسته ها از ابزارهایی که دوست نداشتیم هم  بناچاراستفاده کنیم تا به خواسته مون برسیم . مثلا چاپلوسی کنیم یا دروغ بگیم یا منت بکشیم یا نمی دونم رشوه  و التماس کردن و منت کشیدن و از اینجور چیزها ......

مهم اینه که ما به خواستمون برسیم .

البته کار و تلاش و فعالیت برای رسیدن به خواسته ها همه

نشونه های یه آدم با هدف و پر تلاشه . اما داشتم با خودم می گفتم اونقدر که برای خواسته های شخصی خودم وقت میذارم و تلاش می کنم و دست به دامن دعا و توسل میشم به میزان یک دهم این تلاشها برای اون حکو مت نهایی هم زحمت می کشم ؟

چقدر فکر می کنم ؟ چقدر برنامه ریزی می کنم ؟ چقدر سرمایه گذاری مادی و معنوی می کنم ؟ اگر همین الان خبر بدن همه چیز تغییر کرده من مات و مبهوت و گیج به دسته تماشاچیا میپیوندم یا نه ؟ مثل یه سرباز آماده به خدمت مهیای خدمتم ؟

 خدا کنه این حرفا شعار نباشه . خدا کنه خود نمایی نباشه . خدا کنه فیلم بازی کر دن نباشه . خدا کنه ریا و عجب و تظاهر نباشه . راست گفتند آقا که "اگر شما من را به اندازه یک لیوان آب هم میخواستید من تا به حال ظهور کرده بودم "........

 

چهارشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1386
خدایا شکرت

خدایا شکرت

داشتم با خودم فکر می کردم که اگه بخواهیم برای خیلی چیزها  که کمتر بهش توجه می کنیم خدا رو شکر کنیم خودمون از خدا خجالت می کشیم و سرمون رو پایین می اندازیم . میخوام بگم خدایا شکرت که مرحمتهایی به من کردی که از حسابمم در اومده .

خدایا شکرت که دوستایی دارم که حتی کنار اقیانوس هند هم منو فراموش نمی کنند و برام دعا می کنند .

خدایا شکرت که دوستای خوبم منو از یاد نمی برند و هر چی هم کم توجهی منو میبینند باز  دورادور هوامو دارن .

خدایا شکرت که اگه صد بار هم جواب تلفن بعضی دوستامو ندم باز هم از رو نمیرند و وقتی جواب میدم میگن بی معرفت کجایی چرا جواب نمیدی ؟

خدایا شکرت که دوستایی دارم که هر از چند گاه تو هر حرمی که میرن پیام میدن به یادت بودیم و برات دعا کردیم .

خدایا شکرت که همیشه یکی از دوستام تو حرم یکی از بنده های خوبته و برای من رو سیاه دعا می کنه . خدایا شکرت که دوستام به من میگن بی معرفت .

خدایا شکرت که دوستام به من میگن هر چی هم از ما دور بشی دست از سرت بر نمی داریم . 

خدایا شکرت که دوستام چند وقت یه بار زنگ میزنند و میگن خواب دیدیم ....

خدایا اینها همش لطف تو خدای بزرگ و مهربونه .

دمت گرم خدا که تو از هر دوستی با معرفت تری ....

دمت گرم که از هر رفیقی با مرامتری .....

دمت گرم که از هر همراهی به همه ما نزدیکتری........

راست گفت شیخ رجبعلی خیاط که خدا مظلومترین وجود عالمه.......

سه‌شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1386

   آقای رییس جمهور دست مریزاد   

هیچوقت فراموش نمی کنم اون روزی رو که به مدیردبیرستانمون ادرس وب سایتم رو دادم و گفتم : به اصرار شما بالاخره در مسابقه پرسش مهر شرکت کردم و او هم بعد از خوندن مطالب
سایت من با لحنی نا امیدانه گفت : با این مطالبی که خطاب به رییس جمهور نوشتی ،برنده که نمیشی هیچ تازه باید دعا کنی که بازخواستت هم نکنند والبته در دل خودم هم نگران شدم که ای بابا بیکاری گیر بدی به رییس جمهور … و هرگز تصور نمی کردم وب سایتی که سراسر انتقاد به رییس جمهمور بود رتبه سوم کشوری رو بدست بیاره . برای همین باز هم خطاب به آقای احمدی نژاد میگم :

آقای رییس جمهور دست مریزاد

وب سایت پرسش مهر را اینجا ببینید

یکشنبه 11 شهریور‌ماه سال 1386
یک احساس زیبا

یک احساس زیبا


چند روز قبل یکی از دوستان متن قشنگی برام فرستاد حیفم اومد که اون رو برای شما تو وبلگ قرار ندم. فکر میکنم احساس لطیفی رو به ادم منتقل میکنه.بخونید...

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد. 

سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد. 

آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد.  پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود.

آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.

هیچ اتفاقی نیفتاد!

در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.  

چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن، راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند. 

گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.

اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم. 

من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم. 

من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم. 

من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهیچه داد تا کار کنم. 


من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم. 

من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند. 

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت  داد.  

« من به  هر چه که خواستم نرسیدم ...

اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم» 

بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر تمام آنها غلبه کنی.. 

 

یکشنبه 11 شهریور‌ماه سال 1386
راحت طلبی ما آخرالزمانیها

امروز سر کلاس مدیریت ُ استاد حرف خوبی میزد  . میگفت ما عادت کردیم از نیروهای عقلی خودمون استفاده نکنیم و فکر می کنیم همه نیروهای ماوراء الطبیعه باید در خدمت ما باشند تا کارهای ما جفت و جور و ردیف بشه . دیدم حرف استاد واقعا حسابیه . ما آدمهای آخرالزمون بویژه که اگه از نوع شیعه هم باشیم خیلی راحت شونه از زیر بار خیلی از تکالیف و مسوولیتها خالی می کنیم به امید اینکه : ای بابا درست نمی شه . باید آقا بیان خودشون درست کنن . غافل از اینکه قرار نیست آقا تشریف بیارن تا تنبلیها و کم کاریهای شیعیان رو راست و ریست کنندد. اگه ما شیعه و منتظریم نمیشه به حساب شیعه بودن دست رو دست بگذاریم و تنبلی کنیم و آقا رو نعوذ بالله وکیل کارهای خودمون قرار بدیم .

در مقابل رشوه گرفتن و رشوه دادن سکوت میکنیم به بهونه اینکه آقا میاد . دنبال درس و کسب دانش نمیریم به بهانه اینکه آقا میاد . جلوی پارتی بازی رو نمی گیریم به این دلیل که آقا خودشون میان و درست می کنند . اگه قراره همه کارها رو دوش امام باشه پس ما چه کاره ایم . دیگه شیعه منتظر حضرت چه صیغه ایه / اتفاقا برعکس . من میخوام بگم خیلی کار داریم . باید خیلی بدونیم . باید خیلی کار کنیم باید خیلی فریاد بزنیم . باید خیلی از آبرومون برای حضرت مایه بذاریم تا رومون بشه اسممون رو شیعه منتظر آقا بذاریم .

آقا شیعه تن پرور نمیخوان . آقا شیعه بی خیال و بیکار نمیخوان . آقا شیعه بیسواد و جاهل نمی خوان . آقا ..... بقیه رو شما بگین ....

بعضی از ما شیعه های آخرالزمونی انگار

 معنی عشق رو با تن پروری و بی خیالی اشتباه گرفتیم

فقط خدا کنه وقتی ایشون تشریف میارن حداقل من یکی شرمنده شون نباشم

ان شا ء الله....

   1       2    >>